تبليغاتX
در خانه اگر كس است يك حرف بس است
یامهدی ادرکنی


فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده‌ی زردوز که محرابِ دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌ وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست!

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست


نویسنده : عين . ش
تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
زمان : 9:50
امضاءکنندگان را بشناسید


جناب آقای ضرغامی

با سلام

دو سال قبل زمانی که برنامه زنده سینمایی «هفت» با اجرا و تهیه‌کنندگی فریدون جیرانی آغاز به کار کرد، به درایت شما تبریک گفتیم و شروع این برنامه را با اجرای یک سینمایی به فال نیک گرفتیم. در ادامه با همه انتقاداتی که به نحوه نقد و نقادی این برنامه داشتیم، وجود آن را مفید و نکته مثبت آن را حضور فریدون جیرانی دانستیم.

این برنامه با فراز و نشیب دو سال را پشت سر گذاشت و از ابتدای امسال با مخاطبانی که جذب کرد برنامه‌ای بی‌پروا‌تر و جسور‌تر روی آنتن فرستاد.‌‌ همان چیزی که از این برنامه در مقایسه با همتایش یعنی نود انتظار داشتیم.

اما در کمال تعجب می‌بینیم این روند رو به جلو با عدم حمایت مدیران تلویزیون روبرو شده و در پی تعطیلی «هفت» و حذف فریدون جیرانی از این برنامه برآمده‌اند. شنیده‌هایی که هر روز بیشتر می‌شود و مخاطبان این برنامه که بخش عمده‌ای از آن اهالی سینما هستند را نگران می‌کند.

اما مختصر می‌گوییم نبود «هفت» به سود سینما نیست. امیدواریم تمام این حرف‌ها شایعه باشد و «هفت» با فریدون جیرانی به راهش ادامه دهد.

امضاکنندگان این نامه عبارتند از:

مسعود کیمیایی/ داریوش مهرجویی/ مسعود جعفری‌جوزانی/ ابراهیم حاتمی‌کیا/ احمدرضا درویش/ رضا میرکریمی/ بهروز افخمی/ علیرضا داودنژاد/ رسول صدرعاملی/ ابوالحسن داودی/ همایون اسعدیان/ سعید سهیلی/ مازیار میری/ رامبد جوان/ بیژن امکانیان/ مرتضی شایسته/ غلامرضا موسوی/ سید جمال ساداتیان/ داود رشیدی/ محمد پیرهادی/ علی سرتیپی/ فرشته طائرپور/ مریلا زارعی/ امین حیایی/ ماهایا پطروسیان/ مهناز افشار/ حامد بهداد/ محمود کلاری/ علیرضا زرین‌دست/ علیرضا امینی/ علی معلم/ مهدی کرم‌پور/ سعید راد


نویسنده : عين . ش
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
زمان : 15:54
بدون شرح



نویسنده : عين . ش
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
زمان : 13:18
سفره ای برای بعضی ها
| ادامه مطلب...

یک بار که محمدحسین کوچک‌تر بود، برای کاری هرچه صدایش زدم، پاسخی نداد! بعد از مدتی از آشپزخانه بیرون آمد. گفتم «کجا بودی؟ چرا جواب ندادی؟» به شوخی گفت «سر قبرم بودم!» گفتم «یعنی چه؟ مگر می‌شود قبرت در آشپزخانه باشد؟» گفت «نه مامان، قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 است» گفتم «محمدحسین تو هنوز بچه‌ای، زمان شهادتت نیست که قبرت را مشخص می‌کنی!» گفت «نه مادر، اینطور می‌شود».

مادر شهیدان فهمیده ادامه داد: اوایل جنگ پاوه بود که محمدحسین گفت «می‌خواهم برای عروسی خواهر دوستم به خرمشهر بروم» او حتی ناهار نخورد. سریع آماده شد و یک پیراهن و جوراب برداشت و با دوستش رفت. ما هم با خیال راحت 2 روز بعد از آن با بچه‌ها به مهمانی رفتیم....


نویسنده : عين . ش
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
زمان : 12:46
محجبه ها فرشته اند


"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."


نویسنده : عين . ش
تاریخ : چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
زمان : 9:54


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.